تبليغاتX
mehraboon

mehraboon

عشق و حال

چرا همیشه کلمات (عشق و حال) را

با هم استعمال می کنیم

و نمی گوییم مثلاْ (عشق و گذشته)

یا (عشق و آینده)

دلیلش این است که عشق

وقتی دچار عوارض زمان می شود خیالی می گردد

تنها چیز واقعی حال است

عشق را در زمان واقعی می خواهیم و به صورت واقعی..

(از کتاب گوسفند ها عاشق نمی شوند.)

+ نوشته شده در  89/11/20ساعت 22:52  توسط mina  | 

گزیده سخنان

زن از دیدگاه دکتر شریعتی:

زن عشق می کارد و کینه درو می کند، او می زایدو تو برایش نام انتخاب می کنی،

 او درد می کشدو تو خواب حوریان بهشتی می بینی او مادر می شود و همه جا می پرسند: نام پدر؟

 

دکتر شریعتی:

از انسان ها غمی به دل نگیر.زیرا خود نیز غمگینند.با آنکه تنهایندولی از خود می گریزنن.

 زیرا به خود و به عشق خود و به حقیقت خود شک دارند.پس دوستشان بدار اگر چه دوستت نداشته باشند!

+ نوشته شده در  89/11/17ساعت 16:56  توسط mina  | 

چرا غم ها نمی دانند که من غم گین ترین غم گین دنیایم...

                                        ...

آسمان را هوای بوسه زدن بر خاک است باران بهانه است...

بی ربط: من از بارون متنفرم،آخه چرا تابستون کوتاهه

+ نوشته شده در  89/06/08ساعت 2:14  توسط mina  | 

جاودان

این واژه گنگ

در عشق، در پیوند، در دیدار، در ایمان

و در پیمان

چه بی حاصل کلامی بود

عمر را سودای خامی بود

بس، فرسوده دامی بود.

پروین دولت شاهی

+ نوشته شده در  89/06/06ساعت 13:53  توسط mina  | 

مرگ قو

شنیدم چو قویی زیبا بمیرد    

 فریبنده زاد و فریبا بمیرد

شب مرگ تنها نشیند به موجی

رود گوشه ای دور و تنها بمیرد

در آن گوشه چندان غزل خواند آن شب

که خود در میان غزل ها بمیرد

گروهی بر آنند که این مرغ شیدا

کجا عاشقی کرد آن جا بمیرد

شب مرگ از بیم آن جا شتابد

که از مرگ غافل شود تا بمیرد

من این نکته گیرم که باور نکردم

ندیدم که قویی به صحرا بمیرد

چو روزی ز آغوش دریا بر آمد

شبی هم در آغوش دریا بمیرد

تو دریای من بودی آغوش وا کن

که می خواهد این قوی زیبا بمیرد.

مهری حمیدی شیرازی

+ نوشته شده در  89/06/05ساعت 22:10  توسط mina  | 

برنگشت

رفت و چشمم را برایش خانه کردم برنگشت

بس دعاها از دل دیوانه کردم برنگشت

شب شنیدم زاهدی می گفت او افسانه بود

در وفایش خویش را افسانه کردم برنگشت

در آن غربت بسوزد از غم بی همدمی

تارو پودم را بر او پروانه کردم برنگشت

این من مسجدنشین عاشق سجاده را

مدتی هم ساکن میخانه کردم برنگشت

تا بداند در ره او با کسانم کار نیست

خویش را با دیگران بیگانه کردم برنگشت

زلف هایم را که روزی می ربود از او قرار

تا سحر گاهان برایش شانه کردم برنگشت

عاقبت هم در امید این که بر می گردد او

عالمی را از غمش ویرانه کردم برنگشت...

+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 17:54  توسط mina  | 

نمی دانم

نمی دانم پس از مرگم چه خواهد شد

نمی خواهم بدانم کوزه گر از خاک اندامم

چه خواهد ساخت

ولی آنقدر مشتاقم که از خاک گلویم سوتکی سازد

گلویم سوتکی باشد به دست طفلکی گستاخ و بازیگوش

و او یک ریز و پی در پی دم گرم خودش را 

در گلویم سخت بفشارد

و خواب آشفتگان خفته را آشفته سازد

بدین سان بشکند دایم

سکوت مرگبارم را...

+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 17:50  توسط mina  | 

رود

 رفتم به کنار رود،

-سرتا پا مست-

رودم به هزار قصه می برد ز دست

چون قصه درد خویش با او گفتم

لرزید و رمید و رفت و نالید و شکست.(فریدون مشیری)

+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 17:47  توسط mina  | 

باد

باد پیچید در ترانه برگ

برگ لرزید ا بهانه ی باد

هر کجا برگ خشک بود، افتاد

باغ نالید   -باد، مباد.

در شگفتم، گناه باد چه بود؟

برگ خشکیده بود،باد ربود

باد هرگز نبود دشمن بزگ

مردن برگ، دست باد نبود

زندگی ذرّه ذرّه می کاهد

خشک و پژمرده می کند چون برگ

مرگ ناگاه می برد چون باد

زندگی کرده دشمنی ، یا مرگ؟   (فریدون مشیری)
+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 17:45  توسط mina  | 

تمنا

من تمنا کردم که تو با من باشی

تو به من گفتی هرگز ، هرگز...

پاسخی سخت و درشت ومرا غصه ی این هرگز کشت.. (حمید مصدق)

+ نوشته شده در  89/05/07ساعت 17:44  توسط mina  |